تبليغاتX

مهتاب ؛ قلب من تنهايي را تاوقتي تونرفته بودي هرگز نمي شناخت

وقتی مهتاب رفت

>
برخسوف بی مهتاب چه میگذرد

 میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم 

                   دیدم خودخواهیه ،دیدم نمیتونم

 تحمل میکنم بی تو به هر سختی  

                 به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

 به شرطی بشنوم دنیات آرومه 

               که دوستش داری از چشمهات معلومه

 یکی اونجاست شبیه من یه دیونه   

              که بیشتر از خودم قدرت رو میدونه

 

      چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بیرحمم

   تو میخندی چه شیرینه  گذشتن تازه میفهمم تازه میفهمم

 

 تو رو میخوام ،تموم زندگیم اینه  

                دارم میرم ته دیوونگیم اینه

 نمیرسه به تو حتی صدای من    

               تو خوشبختی همین بسه برای من

 

     چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بیرحمم

    تو میخندی چه شیرینه  گذشتن تازه میفهمم

                 تازه میفهمم

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:51  توسط خسوف  | 

 

هنوز هم با مرور خاطراتت گریه ام میگیره....

هنوز هم شب مهتابی که میشه بی امان اشکهایم سرازیر میشن...

هنوز هم یادت که میاد ،بغض امونم نمیده...

هنوز هم میگم عاشقتم...

نه بهتره بگم دیوونتم.آره هنوز هم دیوونتم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:19  توسط خسوف  | 

 

مهتاب بی وفای من !

امروز دقیقا" یک سال گذشت تا باز هم تنهایی را با تمام وجودم حس کنم .

ای کاش میدانستی هر چه  زمان بیشتری سپری میشود ،یاد تو جاودانه تر !

ای کاش میدانستی گذشت زمان نمی تواند عشقم را کمرنگ کند...

امروز سالگرد بزرگترین تنهایی من است ،روزی که تو مرا برای همیشه تنها گذاشتی...

سالگرد بزرگترین تنهایی

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 20:46  توسط خسوف  | 

 

امروز هم روز تولدته مهتاب ، البته به روایتی دیگر

دیدی مهتاب هیچوقت این مناسبتها یادم نمیره...

حتی اگه ماهها بگذره و سالها بی وفایی کنی....

باز هم تولدت مبارک مهتاب خاموشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:30  توسط خسوف  | 

 

فردا به روایتی روز تولدته .مهتاب

ای  کاش بودی تا برایت عاشقانه جشن میگرفتم و

 عاشقانه ترین کادو را به

 تو تقدیم میکردم

      تولدت مبارک مهتاب شبهای تاریکم(هر چند که خاموشی)

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:56  توسط خسوف  | 

مطمئن باش روزی خواهد رسید که مجبور خواهی شد تا در برابر

عشق نابم زانو بزنی.

و آن روز نزدیک خواهد بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1:54  توسط خسوف  | 


در اين شهر پيدا کردم دست هاي گندم گونه ات را
 
و در اين شهر دوستدار زبان هاي زيبا و متفاوت شدم
 
با تو تمام حفظياتم را فراموش کردم
 
پشيمان نيستم ولي از غمهايم کوچ کردم
 
دشمن هم نيستم ولي از همان اول اضافي بودم
 
آيا اين راه ها را با همان ذوق و هوس ميپيمايم؟
 
چه کسي ميداند چه انتظار مي کشد؟!

در اين دنيا مي مانم يا مي ميرم؟
 
چه چيز معلوم است؟!

آيا يک بار ديگر در چشم دنيا ديده مي شوم؟
 
اين حال فراري و شتاب زده ام را عجيب ميدانند
 
اما من با تو تمام کار هايي که نکرده بودم انجام دادم
 
و با تو بستم دفترچه عشقم را
 
پشيمان نيستم ولي از روزگار عقب ماندم
 
دشمن هم نيستم ولي از همان اول اضافي بودم
 
آيا يک بار ديگر اين راه ها را با همان شوق مي پيمايم؟
 
چه کسي ميداند چه انتظار ميکشد؟!

آيا در اين دنيا مي مانم يا مي ميرم؟
 
چه معلوم است؟! آيا يک بار ديگر در چشم دنيا ديده مي شوم؟

 

     
      Kim bilir ne bekliyor kal?rm?y?m ?lürmüyüm
 
         
Ne malum dünya g?züyle bir daha g?rürmüyüm
     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:49  توسط خسوف  | 

چون دوستت دارم ، حتي آفتاب هم که بر پوستت مي گذرد من مي سوزم . پائيز

از حوالي حوصله ات که بگذرد من زرد مي شوم ... و تا کفشهاي رفتنت جفت

مي شود ،من غريب مي مانم . من درست مثل خودم هنوز و هميشه دوستت دارم .

                            

            هنوز و هميشه دوستت دارم

                 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:43  توسط خسوف  | 

 

کسی از مهتاب خبری نداره ه ه ه ه ؟؟؟؟!!!!!

دلم از دوریش ترکید

شما رو به خدا .....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:33  توسط خسوف  | 

یادش به خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:45  توسط خسوف  | 

 

Hivason.com Web Site